منواین روزهای دلگیر ، منو این شب های دلتنگ!
که هر لحظه اش ،اتفاقیست و شاهکاریست در این زندگی واقعا" پوچ! که انگار قرار نیست هیچ وقت گل شود.
این روزها و این شب ها دیگر اهمیتی ندارند... وقتی که می بینم هیچ چیز سرجای خودش نیست!
وقتی که من دیگر خودم نیستم .
دیگر نه با تیک تاک ساعت کار دارم، نه به صفحات تقویم که بدون لحظه ای تردید ورق می خورند.
این روزها به هیچ کس نمی خواهم فکر کنم
نه به آنها که دوستشان دارم و دوستم داشتند و حالا گم شدند میان دنیایی که برای خودشان ساخته ند و نمی خواهم غرق شوم بین اینهمه نا مهربانی.
نه به آن ها که همیشه لبخند های سردم را پشت چهرای گرم پذیرا بودند.
نه به آن ها که همیشه به فکرشان هستم و می دانم فرصتی برای فکر کردن ندارند... زیرا سرشان خیلی شلوغ است (یک دلیل واقعا" قابل قبول)
گله ای نیست هرچند... بگذریم.
انقدر دلتنگم که هیچ فلسفه شعری یا شعر فلسفی (فرقی نمی کند ،از هر طرف که بخوانید درست است ) هم دیگر دردی را دوا نمی کند!
و آنقدر تنها... که حس می کنم خدا تنهایی خودش را فراموش کرده و زل زده به من!
این روزها ی" هیچکس به هیچکس"، از که گلایه می کنم؟
اصلا" چه اهمیت دارد اینکه مدام می نشینم فروغ می خوانم و
ویا پا به پای غزل (دختری که عاشقش هستم) گریه می کنم؟
اصلا" چه فرقی می کند وقتی الان... همین الان دلخوشی دیگری ندارم جز شعرو... واقعا" شعر!
مطمئنم به هیچ کجای این دنیای نازیبا (به معنای واقعی کلمه) هم بر نمی خورد ، اگر من این مقوله را دو دستی بچسبم و هرگز ترکش نکنم.
اگر چه می دانم به خیلی از آدم های زیبا(به معنای واقعی کلمه) بر می خورد. ولی خب.. چه میشه کرد؟ همچنان ادامه می دهم.