خداوندا قلبي نيرومند عطا فرما که هيچ نوع فکر ناشايستي نتواند آنرا ناتوان سازد؟
دلي شکست ناپذير عطا کن که هيچ مصيبتي نتواند آنرا خسته نمايد.
باطني پاک و راست ببخش که هيچ نوع خيال فاسد و ناشايستي نتواند آنرا از راه بدر برد.
و نيز اي خداوند مرا فهم بده تا ترا بشناسم؟
وقت عطا کن تا ترا جستجو کنم
وحکمت تا ترا بيابم.......... ووفاداري تا در نزد تو بمانم ....
**************************************************
حالا ديگر خوب مي دانم,
آرزوي آمدنت را هم,
مثل سکوت ذلال چشمهايت,
به گور خيالهاي محال خواهم برد,
اما ديگر به بيقراريه اين دل وامانده,
و دل دله ديدارت مديون نيستم,
من همه ي اين سالها آمدم واز همه سراغ سادگيت را گرفتم,
اما ديگر تو نبودي,
تو انگار همراه آن خنده ي آخرين براي هميشه رفتي به جايي که ديگر دست خيال و خوابم حتي به گرد نگاه هايت نرسيد,
مهم نيست که دلت به هواي ديگري مي تپد,
مهم اين است که من تنهايم،
آنهم فقط به خاطر تو... .
**************************************************
هي فلاني...؟... مي داني؟... مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!! مي آيند....... مي مانند....... عادتت مي دهند....... و مي روند....... و تو در خود مي ماني....... و تو تنها مي ماني....... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟؟
******************************************************
کاش بودي تا دلم تنها نبود،
تا اسير غصه ي فردا نبود
کاش بودي تا براي قلب من،
زندگي اين گونه بي معنا نبود
کاش بودي تا لبان سرد من،
بي خبر از موج و از دريا نبود
کاش بودي تا فقط باور کني،
بعد تو اين زندگي زيبا نبود.
********************************************************
چقدر سخته تو چشمایه کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جایه اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی هنوزم دوسش داری،
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یک روز زیر آواره غرورش همه وجودت له شده،
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی،
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری.
هر شب به امید صبحی که می آیی می خوابم.
هر شب اشکهای بی ارزشم را در حسرت نبودنت میریزم.
اشک میریزم تا بدانی تنهاییم و کسی جز تو نمی تواند مرا از این تنهایی بیرون کند.
اشک میریزم تا باور کنی همیشه رویای آمدنت را در ذهن دارم،رویایی که باید یک روز برایم حقیقت شود.
خاطرات روزهایی که با هم بودیم عذابم می دهد،باور کن خیلی تنهام.
می دانم این اشکهای من در برابر پاکی و مهربانی تو ارزشی ندارد،ولی باشد برای تسکین دردم،دردی که با رفتنت به سراغم آمد وبا آمدنت تمام می شود،پس باور کن من تنهایم و محتاج برگشتنت.
******************************************************
مرا اينگونه باور کن...
کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟!
نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟
که شايد هم به جرم آن،غريبي و جدايي هست..؟؟؟
******************************************
بايد امشب بروم
من که از باز ترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
باغچه مجذوب نشد کسي از ديدن يک
هيچکس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت
بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را که به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم
و به سمتي بروم که درختان حماسي پيداست
رو به ان وسعت بي واژه که همواره مرا ميخواند





